درب با ناله های فراوان عاقبت باز میشود ! اتاقی تاریک و مه آلود و تصویری مبهم که بر دیوار گچی و ترک خورده تکیه داده است . قابی چوبی و کدر مرز میان خاطرات من و نگاه آن مرد میانسال را مشخص کرده است . به چشمان بسته ام فشار میآورم و تمرکز ذهن آشفته ام را به سوی جزئیات آن تصویر هدایت میکنم . کراوات پهن و موهای جوگندمی و براق . نگاهش ... نگاهش به من بود! بادی آرام به درب اتاق میخورد و ناله ای دیگر از لولای آن به گوش میرسد . بیشتر از این چیزی از آن عکس در خاطرم نمیآید جز بوی کهنگی قاب غبار گرفته اش. نمیدانم چرا چشمانم باز شد و نمیدانم چرا پشت میز کارم نشستم و نمیدانم چرا شروع به خط خطی کردن کردم ! شاید تنها دلیلش علاقه ام به شکل و فرم بود تا به کلمه . حین خط خطی به آن تصویر هم فکر میکردم . نگاهش نافذ بود و نمیدانستم نفوذ آن چشمها را چطور باید در لا به لای اینهمه خط پیدا کرد و خط روی خط میآید . سکوت حاکم بر احوال کودکیم بود . سی و خرده ای سال میگذرد و جز صورت چیزی ذهنم را به خودش مشغول نمیکند . نگاه آدمها همیشه برایم ماندکار ترین تصاویر را ساخته است . گاهی در این خیال گم میشوم که روی دیواره ذهنم عکسی از صورت تمام آدمهایی که تا به الآن دیده ام را قاب کرده ام و آنجا نگهداری میکنم . اما آن قاب چوبی و آن مرد .......امانم را بریده و کاغذها سیاه میشوند و نمیدانم چرا به او به نگاه او نمیرسم ! شاید رسیده ام و از آن چشمها عبور کرده ام . چرا نمیدانم ؟ چرا خیال میکردم که او مرا نگاه میکند ؟! بعدها فهمیدم که چشمان او به من دوخته نشده بود . آن مرد گوشه سمت راست دوربین را به اشاره دست عکاس نگاه میکرده ! میگفتند : این عکس رنگی نیست . آن روزها عکس رنگی اصلا نبوده ! اینها را سیاه و سفید چاپ میکردند و مرحله آخر قبل از قاب با آبرنگ و مداد رنگی صورت و لباس و آن پارچه بگراند یا پشت سر را رنگی میکردند و عکس رنگی میشد ! با خط خطی کردن به جایی نمیرسم . باز هم چشمانم را میبندم و درب نالان را باز میکنم و منتظر میمانم تا از حجم مه اتاق تاریک کم شود . وارد شدم . قاب عکس چوبی همانجا بود . نزدیک شدم . نزدیکتر . مرد با لبخندی کوچک به دست راستم نگاه میکرد . نقاطی از چشمانش براق بودند . سبیل باریک و مرتبش که انگار با خط کش اطرافش را مرتب کرده باشند هم یادم آمد . موهای مجعدش را از کنار فرق باز کرده بود . برایم آشنا تر شد ........ چشمانم باز شد . مرور خاطراتم و مرور آن تصویر و آن مرد ... شاید عکس آن مرد اولین تصویری بود که در ذهنم حک شد و شاید دوست داشتنی بودن او وادارم میکند تا به نمای بسته (کلوز آپ ) احترام بگذارم . شاید تنها دلیل علاقه ام به پرتره همین باشد . شاید برق نگاهی را که نا خود آگاه روی صورتهایم مینشانم آمده از برق چشمان همان مرد باشد . درب اتاق تاریک را آرام بستم و برای "آق بابا" فاتحه ای خواندم و برای تمام خاطرات غبار گرفته ام قابی چوبی آرزو کردم ! به همین سادگی .
کیان اولادوطن - اسفند هشتاد و هشت - طهران
+ نوشته شده در
89/01/13ساعت 1:5  توسط کیان اولادوطن
|
از مستراح خونه ی خانوم دکتر نپرس که : وی . آی . پی .... حرف مفت زدم.نه؟ مستراح که غیر از وی . آی . پی نمیتونه شکل دیگه ای داشته باشه . دکتر شده پدر سگ . واسه خودش خانومی شده . والا میگه روانکاو شده اونم بالینی .... چی هست حالا ؟ خوبه ؟ یعنی کارش درسته ؟ ما که حالیمون نمیشه ! مثل اینکه توی این سالها عین الاغ درس خونده . توی یه ماگ بزرگ سفید رنگ واسم قهوه فرانسه آورد . توی عمر سی و خورده ای سالم تا اون شب توی ماگ قهوه اونم از نوع فرانسش نخورده بودم . از جیم جار موش هم یاد گرفته بودم قهوه فرانسه رو باید تلخ خورد و تلخ خوردم .... لامصب تلخ بودا ! اسم سیگار هم نمیشد آورد که با فحش به همشیره یا والده ی خانوم دکتر یکی بود . خب باید چی کار میکردم ؟ باید چی میگفتم ؟ میگفت مینویسه ! یعنی هنوز مینویسه ! واسم خوند ... نمیشنیدم ! به پیانوی بیکار نگاه میکردم . قهوه فرانسه ی لعنتی نصف شده بود و ماگ سفید هنوز داغ بود . روی کاناپه دراز کشیدم و پانسمان مغزم رو عوض کردم و باز به پیانوی بیکار خیره شدم . هزار ماشاا.. هزار ماشاا.. واسه خودش خانومی شده بود . بگذریم .... سیگار خاموش دستمه و قهوم هم تموم شده و ماگ سفید داغ تر از قبل شده ....... خیلی داغ
+ نوشته شده در
88/11/18ساعت 2:13  توسط کیان اولادوطن
|
.............همیشه دوست داشتم عاشق یه دختر مثل تو بشم که هم موهاش مجعد و هم نگاش گرم باشه . آخ که چقدر از هندونه گذاشتن زیر بغل آدما بدم میآد . تو هم به خودت نگیر و مثل زندونی ندیده ها نگام نکن و یادت نره که همیشه دلم میخواست عاشق یکی مثل خودت شم ... مثل تو! .............................متهم همه حرفهایش را گفت و به سلول انفرادی شماره سیزده برگشت . درب اتاق ملاقات بسته شد و سربازی که شاهد گفتگوی زندانی با دختری که هم موهایش مجعد و هم نگاهش گرم بود او را تا درب اصلی زندان همراهی کرد . درب آهنی زندان با صدای مهیبی بسته شد و دختری که موهایش مجعد و نگاهش گرم بود به پیاده رو ی بی عابر خیره ماند! زندانی خیال میکرد بیرون باران باریده و حتما پیاده رو هم خیس شده اما پیاده رو خشک بود و دختری که موهایش مجعد و نگاهش گرم بود آرام آرام دور شد.
+ نوشته شده در
88/10/26ساعت 0:29  توسط کیان اولادوطن
|
چراغ فانوسی
نیمه شب . برایم آخرین نوشته ات را خواندی . میدانم که میدانی بی تقصیرم . بیا فراموش کنیم که هزار دغدغه داریم برای نخوابیدن . بیا دیگر فکر نکنیم که فکر میکنیم . بیا و به صدای تو فکر کنیم ... فقط به صدای تو !
هنوز آواز میخوانی ؟ هنوز زیر لب آن ترانه آفریقایی را مرور میکنی ؟ میدانی که هنوز آن ترانه را پیدا نکرده ام و فقط زیر لب آن را با صدای تو زمزمه میکنم ؟
از خواب پرید . چراغ فانوسی کنار تخت خوابش را روشن کرد . ..... سیگار ! به سمت راست بدنش چرخید و به گوشه ای از اتاقش خیره شد و خیره ماند و آن ترانه را زیر لب با صدای خواب آلوده اش زمزمه کرد ! ساعت از چهار گذشته بود .
از پله های آن کافه همیشگی پایین میرفتیم . دلم برای نگاه تمام آن مشتریان کافه تنگ شده و مثل همیشه برای تو میلک شیک موکا و برای من کافی کرم ! گفتی نوشتم . برایم نخواندی . اصرارهای بی نتیجه و پناه بر سکوت . این هم مثل همیشه ! میدانم که میدانی بی تقصیرم . بیا و فراموش کنیم که هزار دغدغه داریم برای نخوابیدن . بیا دیگر فکر نکنیم که فکر میکنیم . بیا و به صدای تو فکر کنیم . ... فقط به صدای تو ! برایم آخرین نوشته ات را خواندی . نیمه شب . چراغ فانوسی خاموش شد و آرام آرام .... خوابید .
هشتم فروردین هشتاد و هشت _ طهران
+ نوشته شده در
88/01/10ساعت 19:32  توسط کیان اولادوطن
|
آن گلدان شمعدانی
تیر خلاص را که زدی آرام دور شو . وارد پیاده رو که شدی شروع به دویدن نکن . یقه پالتوی چهار خانه ات را بالا میدهی و به پیاده روی خیس شانزه لیزه نگاه میکنی یعنی روبرو و آهسته دور میشوی اما فقط به روبرو نگاه کن....
صدای تیر همه جا پیچید . بازل دورانت از نوادگان ویل دورانت از خواب عصرگاهی پرید و به طرف بالکن اتاقش دوید و به دنبال منبع صدا گشت...
به اولین فرعی که رسیدی بپیچ و شروع به دویدن کن و شروع به دویدن کرد. صدای آژیر ماشین پلیس را میشنید که به هتل رسیده بود. او میدوید. شاید ازدحام جمعیت زیادتر شده بود و بازل دورانت از نوادگان ویل عزیز که از خواب عصرگاهی پریده و روی بالکن اتاقش آمده بود برگشت و به طرف گلدان شمعدانی گوشه بالکن رفت خم شد و با دست چپ گل شمعدانی را نوازش کرد و به طرف اتاق رفت. درب را پشت سرش بست و با بی حوصلگی پشت میز کارش نشست. به خیابان نوزدهم شرقی رسیده بود.دیگر صدای آژیر به گوش نمیرسید . کلاه را از سر برداشت و با آستین پالتوی چهار خانه اش عرق پیشانیش را پاک کرد. گلویش خشک شده بود . داشت فراموش میکرد که از طرف مقامات به او دستور رسیده بود که باید به روبرو نگاه کند . فقط روبرو .......روبرو......
نفس زنان با پیشانی خیس از عرقش به من خیره شد !
بازل دورانت از نوادگان ویل نازنین از پشت میز کارش به عکس یادگار مانده از خانه پدری نگاهی انداخت . عکسی سیاه سفید با لکه هایی که احتمال میرود در داروی ظهور یا ثبوت آسیب دیده بود و در قابی نقره ای قرار داشت !
بیست و هفتم اسفند هشتاد و هفت - طهران
+ نوشته شده در
87/12/28ساعت 0:26  توسط کیان اولادوطن
|

زمزمه هایم را خبر کن.روزهاست که روزه بی خلوتم را شکسته ام و در انحنای پس کوچه ای دیگر سراغت را از خش خش آخرین برگ دفترچه ام گرفتم.گفت درست آمده ای اما...بگذریم!
فقط زمزمه هایم را خبر کن.به رسم همان یادگاریها!
+ نوشته شده در
87/12/03ساعت 19:44  توسط کیان اولادوطن
|
سلام حسین. سلام پناهی ! ۸ یا ۹ سالی میگذره از آخرین دیدارمون.مگه نه؟! رفیق نمیدونم چرا هوای نامه نوشتن به تو یک دفعه زد به سرم ! راستی میبینی که که توی این چند سال چند تا از آشناها اومدند اونورا؟!!! غریبه و نزدیک ...... ای داد و بیداد و ای داد و بیداد........
خوش به حالت حسین که به اون رفیق بالا دستی نزدیکی . شاید دلیل نامه نوشتنمم به تو همین باشه که تو از اونورتر از مغز فلج من خبر داری و خبر داری که چی داره بهم میگذره. به اون دوست قدیمی بگو که عجله کنه .... دارم کم میارم خب ! بهش یگو رفیق نفس کشیدن سخت شده . بگو هنوز نقاشی میکشم و هنوز قبل هر نقاشی اسمش رو میارم .
بی معرفتی نکن حسین مگه خودت یک بار نگفتی که : من و تو سرما خورده یک زمستانیم ؟
یادت رفت ؟ برف میومد ... توی تاکسی آقا علایی؟!!!
آره حسین خیلی وقته که سرما خوردم و تو اونورتر از واقعیتها داری نفس میکشی . راستی رفیق عزرائیل رو که دیدی چه جوری نگاهش کردی ؟! باور نمیکنم اگر بگی ترسیدم! دندون دردت چطور شد؟ یادت بخیر آخرین بار که باهات تلفنی گپ زدم گفتی : دندونم شکست و با چسب قطره ای چسبوندمش !
داره برف میاد و دلم برات تنگ شده بود .... همین!
طهران ـ ۱۵ بهمن ۱۳۸۷
+ نوشته شده در
87/11/17ساعت 0:49  توسط کیان اولادوطن
|
راز حيات هنرمند
[ به بها نه نما يش عكسها ي ر ضا كيا نيا ن د ر فر هنگسر ا ي نيا و ر ا ن ]
كيان اولادوطن
همه چيز يك اتفاق ساده بود: پلههاي سنگي فرهنگسراي نياوران در آن غروب پنجشنبه و ديدن رئيس جمهوري پيشين و آقاي ابطحي و ديداري از افتتاحيه عكسهاي تنهايي آن آقاي بازيگر.
سالها پيش، در شمارههاي آغازين تنديس، اگر اشتباه نكنم، يادداشتي مرتبط با عكس چاپ شده بود. يادم ميآيد، منتقدي عكاس را اين طور خطاب كرده بود: عكاس كه با دوربين نقاشي ميكشد! و چه قدر درست خطاب كرده بود، آن دوست.
منظور از نوشتن اين چند خط، نه تعريف بود و نه تمجيد، بلكه منظور گره زدن نگاه من به عنوان مخاطب بود با دوربين رضا كيانيان و عكسهاي تنهايي كه عنوان نمايشگاهش بود.
راز حيات هنرمند، در جور ديگر ديدن است، و زماني بايد نگاه را فرياد زد كه چشم ديگري، آن جور نديده باشد. هدف من نقد نيست; چون خود را منتقد نميدانم. اما به عنوان كسي كه هم دستي بر آتش تجسمي و هم دستي در سينما دارد، ميگويم: آيا دليل شهرت يك بازيگر ميتواند، دليل خوب و محكمي به هنرمند كامل بودنش باشد؟ سال قبل نمايشگاهي از مجسمههاي رضا كيانيان در خانه هنرمندان بر پا شد، و ماشاءالله بازديدكننده! امروز نمايشگاه عكسهاي آقاي بازيگر، ... چندي پيش هم در اكسپوي عكس تهران بازيگران ديگري عكسهايشان را به نمايش گذاشته بودند، و اين بار با رقم بالاي فروششان مواجه شديم و در بوق و كَرنا كردنشان به عنوان عكاس، ...
سالها از عكاسي كردن چه بسيار از عكاسان ميگذرد و چه آسان از كنارشان ميگذرند، پارهاي از همين منتقدين و كاشفان فروتن استعدادهاي ناشكفته! شايد دليل ناشناس ماندن خيلي از اين عزيزان اين بود كه به انزواي خودخواسته ايمان داشتند و در سكوت و در خلوت آرامآرام طي طريق ميكردند، و در زمان برگزاري نمايشگاهشان خبري از امضاي درشت زير آثارشان نبود! جناب آقاي كيانيان: چرا به گذاشتن اسم خود در زير عكسهايتان آن قدر پافشاري داشتيد؟! در اين نمايشگاه اخير، شما بخشي از تجربياتتان را در زمينه عكاسي به نمايش گذاشتيد، پس ديگر آن آقاي بازيگر نيستيد! شما عكاسي هستيد كه در يك گالري از گالريهاي اين شهر شلوغ نمايشگاهي از عكسهايتان را برگزار كردهايد. آيا بهتر نبود، از اهالي اين وادي دعوتي به عمل ميآورديد تا شايد عكسهايتان بيشتر مورد نقدوبررسي قرار ميگرفت؟! شايد بهتر بود!
سينماييهاي عزيز! آيا بهتر نبود، از اين جايگاهي كه در ذهن همگان داريد، به نفع هنرمندان از ياد رفته استفاده ميكرديد؟
در روزگاراي كه تمام منتقدان و هنرمندان تجسمي ميكوشند، تعاريفي شايسته و جهانشمولتر از هنر و هر يك از شاخههاي هنرهاي تجسمي در ذهن مخاطب و علاقهمندان ايجاد كنند، آيا برگزاري يك نمايشگاه با آن سوژه تكراري، كه تكنيك خاصي هم در آن به كار نرفته، واجب بود؟
همه ما از تكرار خستهايم. نگذاريم زحمات بسياري از زحمتكشان هنرهاي تجسمي به راحتي هدر رود.
آقاي كيانيان عزيز! ثبت لحظات تنهايي براستي محترم است و از اين كه در راه ثبت تنهاييهايتان قدم گذاشتهايد، به عنوان يك علاقهمند به عكاسي تبريك ميگويم. اما برگزاري نمايشگاهي از لحظات تنهاييهايتان اي كاش در خلوتي صورت ميگرفت.
اين قابل تقدير است كه هنرمندان،همه در طي طريقشان به پسكوچههاي يكديگر سري ميزنند و از احوالات يكديگر جويا ميشوند، اما اين احوالپرسي نبايد به هر قيمت صورت گيرد.
+ نوشته شده در
87/10/16ساعت 13:11  توسط کیان اولادوطن
|
خب بیا بگذریم . این که کاری نداره . چشمات رو ببند و از همین جوب بپر . واسم یکم سخته اما چشم . میپرم ! شاید قسمت اینه که بین زمین و هوا گیر کنم و از اینهمه بی حوصلگی نپرم . میدونی ..... از تو کلافه ترم و از تو غمگینتر هم میتونم باشم . سیگار داری ؟ نه .. با وینستون اولترا لایت مخالفم . مال خودت آخه زیادی لایته ! از سیگار خودم میکشم . من که سیگار داشتم چرا از تو خواستم ؟!!!
خل شدم . نه . شرط میبندم که موافق خل شدن منیا . خب میخوای چی کار کنی ؟ میخوای همینجوری منو ببینی؟ میشه منو من ببینی ؟ یعنی همینه که بودم و هستم ببینی . خودت رو هم نمیخواد گول بزنی . این سیگار رو که کشیدیم میپریم . از کدوم جوب؟ ه..... از همین جوبی که هزار تا خاطره جلبک بسته توش دارن بشکن میزنن و بابا کرم میرقصن !
سیگار من تموم شد و سیگار تو هم آخراشه . ای ول ...... میپریم . خب بیا بهم جرات بده و اول تو بپر . ۱...۲...۳......پرید و رفت!
ای داد و بیداد ... ای داد و بیداد....حالا هزار ساله که تو این جوب لعنتی قاطی قوطی کمپوت و شیشه دلستر و پاکتای خیس سیگار مردم بشکن میزنم و میرقصم و این سناریوی فیلم کوتاه رو با خودم مرور میکنم . همه چی زود تموم میشه همیشه و منم قرار بوده که خاطره شم و خاطره شدم . یادش بخیر......
میدونم هنوز چشات بستست......
طهران ـ ۱۱ دی ماه ۸۷
+ نوشته شده در
87/10/12ساعت 17:6  توسط کیان اولادوطن
|
فعلا که اینجام و شکر خدا حواسمم اونجاهاست . هوا یکم سنگین شده اما مهم نیست ... نفس میکشم ! گمون نکنم که کار نیمه تمومی داشته باشم . دارم ؟ فکر نکن . مطمئنم که تو هم نمیدونی که من کار نیمه تمومی دارم یا نه .
یه بوم سفید خوش آب و رنگ نشسته و میخ شده تو چشمام . چیه ؟ چی میگی ؟ مگه نمیبینی حواسم اینجا نیست ؟! صدای این کوهن لعنتی هم داره تو اتاق هی به خودش سواری میده ! هر چی تو بگی . نکنه میخوای بگی نقاشی کنم ؟ خب دلم میخواد اما .... اما رنگ قهوه ای ندارم . اصلا من هیچ رنگی ندارم .......نه .... چرا .... دارم! قلم موی جدید میخوام . قلم موی جدیدم که فراوون دارم ...چی میخوام؟!
آها فهمیدم . این سنگینی هوا داره برام مهم میشه . اجازه میدی برم یکم قدم بزنم و زودی برگردم ؟ باشه . سیگار کم میکشم و رد بول هم نمیخورم . خیالت راحت ...... شوخی کردم . حواسم اینجاست . دروغ مصلحتی که ازون دروغها حساب نمیشه . ازین اتاق میرم . اگه رفتم غیبت نکنیا . من که راضی نیستم . حالا خود دانی . اصلا نمیرم و اصلا هیچ جا نمیخوام برم ! چشمم کور میخوام مثل خودت همینجا بشینم و مثل خودت زل بزنم تو چشات .
خب چی کار کنم ؟! نامه بنویسم ؟! به کی ؟! به کجا ؟! به کدوم آدرس ؟! به تویی که خیال میکنی که خیال میکنم ؟! اصلا چی بنویسم ؟! بنویسم که سلام ؟! بنویسم که خوبم ؟! بنویسم چه خبر ؟! باشه بازم هر چی تو بگی :
سلام . خوبم . چه خبر . فعلا که اینجام و شکر خدا حواسم اونجاهاست . هوا که یه کم سنگین شده اما مهم نیست . نفس میکشم........
طهران . ۵ دی ماه ۸۷
+ نوشته شده در
87/10/08ساعت 0:7  توسط کیان اولادوطن
|